مرتضى راوندى

388

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

تلاش صدر الدين در آشتى دادن فلسفهء مشاء و فلسفهء اشراق صدر الدّين شيرازى مىخواست فلسفهء مشاء و فلسفهء اشراق و الهيّات اسلامى و نظريات فلسفى متداول در ايران ، كه آميزه‌يى از فلسفه مشاء ارسطو و نوافلاطونى است با هم آشتى دهد . او در آخرين مراحل تكامل حكمت و كلام ايرانى قرار داشت و وارث بحثها و جدلهاى ديرينهء فلسفهء اسكولاستيك مشرق زمين بود و در نخستين آشنايى با كتب فلسفى مشاء و اشراق و متكلمين و فقها با انواع تناقضات و تباينات و به اصطلاح خلافات مواجه گرديد . ملاصدرا كوشيد تا اين تناقضات را حل كند ، سعى او براى درك عمقى مسائل و حل آنها ، او را به سوى فهم ژرفتر واقعيت كشانيد و جالب است كه اين تحول فكرى ، تقريبا در همان زمانى انجام مىگيرد كه بيكن و دكارت در اروپا بتهاى اسكولاستيك غرب را مىشكنند . تحليل اجتماعى و طبقاتى فلسفهء ملاصدرا كارى است درخور پژوهش . . . اكنون به نحو اختصار اختلافى كه بين ابن سينا و پيروان حكمت مشاء با ملاصدرا در زمينهء حركت ، وجود دارد ذكر مىكنيم : . . . به نظر ابن سينا و كليهء شارحين حكمت مشاء ، حركت مىتواند در اعراض باشد نه در جواهر - جواهر خمسه عبارت است از عقل و نفس و هيولى و صورت و جسم و اما عوارض نه‌گانه عبارت است از كم و كيف و وضع و اين ( يا مكان ) و متى ( يا زمان ) و فعل و انفعال و اضافه از اين نه عرض ، حركت تنها در كم و « اين » و وضع و كيف حاصل مىشود ، يعنى حركت كمى ، حركت مكانى ، حركت وضعى و حركت كيفى يا استحاله وجود دارد و اما در زمان به نظر ابن سينا حركت نيست بلكه زمان همراه حركت است . بدينسان حكماى مشاء حركت در جوهر را نفى مىكردند و استدلالشان اين بود كه چون هر حركتى به مبدأ و منتها و مسافت و موضوع نيازمند است و موضوع حركت ثابت است ، لذا حركت نمىتواند در جوهر باشد و الا موضوع حركت از ميان مىرود . با اندك دقتى روشن مىشود كه نظريهء حكماء مشاء لااقل بدان شكل كه شارحين ايرانى عرضه مىداشتند نوعى حركت « مكانيكى » است و نفى حركت باطنى و ذاتى و درونى اشياء ، ولى صدر الدين شيرازى در اسفار ، اين نظريه ( حركت مكانيكى ) را به سود نظريّهء ديناميسم و ديالكتيكى رد مىكند و حركت را فقط در عرض » نمىشمرد بلكه آن را در ذات جوهر اشياء مىجويد . صدر الدين شيرازى در اين زمينه استدلال مىكند كه : اولا - طبيعت اشياء و سرشت آنهاست كه مبدأ و انگيزه حركت در اشياء است ، حال اگر طبيعت اشياء ثابت و بلاتحرك باشد و دستخوش تغير و تجديد نشود ، چون طبيعت ، علت حركت است ، پس لازم مىآيد معلول از علت خود تخلّف جويد و اين خود باطل است ، زيرا